وقتی مسواک می زنم و خودمو توی آینه می بینم به تو فکر می کنم. وقتی سوار اتوبوس میشم. وقتی پیاده میشم. وقتی بستنی قیفی می خورم. وقتی بستنی قیفی وانیلی می خورم به تو فکر می کنم. وقتی یکی از برادران کارامازوف رو می بینم. وقتی روی جدول کنار خیابون راه می رم به تو فکر می کنم... وقتی می خندم . وقتی کسی از خندیدنم تعریف کنه به تو فکر می کنم. وقتی روی کاغذام شماره می نویسن و من تازه بعد از یه هفته می بینم به تو فکر می کنم. وقتی عموم بهم میگه X تو زود ازدواج می کنی و من دادوبیداد می کنم به تو فکر می کنم. وقتی بابام به این بحثامون میخنده به تو فکر می کنم... وقتی خوشحالیم که مهدی شاید عروسی کنه به تو فکر می کنم. وقتی میام نت به تو فکر می کنم. وقتی نگاهم می کنن به تو فکر می کنم. وقتی که می خوابم به تو فکر می کنم. وقتی درس می خونم. وقتی می نویسم. وقتی نمی تونم درس بخونم . وقتی نمی تونم بنویسم. وقتی جیغ می زنم. وقتی گریه می کنم. وقتی بابا بغلم می کنه. وقتی با مامان بیرون می رم. وقتی رانندگی می کنم. وقتی روپوش سفید می پوشم. وقتی کفشام کثیف میشه. وقتی کرم ضد آفتاب می زنم. وقتی که هنگ می کنم. وقتی که نماز می خونم. وقتی که کامنتای خصوصی رو چک می کنم. وقتی کسی دوسم داشته باشه به تو فکر می کنم. وقتی از پسرا متنفرم به تو فکر می کنم. وقتی پسرا رو دوست داشته باشم به تو فکر می کنم وقتی عموم سر به سرم میذاره به تو فکر می کنم وقتی عروسی مهدی بهم می خوره به تو فکر می کنم وقتی رو در و دیوار اسمتو می بینم به تو فکر می کنم وقتی رضا عوضی میشه به تو فکر می کنم وقتی حس می کنم رضا همیشه عوضیه به تو فکر می کنم وقتی خواب ... رو می بینم به تو فکر می کنم وقتی دختر داییت رو می بینم به تو فکر می کنم وقتی با کسی دردودل نمی کنم وقتی با کسی دردودل می کنم وقتی برای عروسی ... دعوت شدیم وقتی خوشحالم که شاید برای عروسی بریم وقتی می رقصم وقتی می دوم وقتی راه می رم وقتی پرواز می کنم ... وقتی رژ می زنم وقتی شیمی نمی خونم وقتی فیزیک می خونم به تو فکر می کنم وقتی زبان نمی خونم وقتی عقب می مونم وقتی از خستگی گریه م میگره وقتی ... میاد به تو فکر می کنم وقتی چراغ قوه می بینم به تو فکر می کنم... این داستان ادامه دارد ... life is a piano white keys are happiness and black keys are sadly when press these keys ...it is life music خب خودم چرا به این چیزا عمل نمی کنم.الان یه کم حس گریه داشتم به خاطر یه سری حرفایی که با بابا زده شد.خدا ، خداییش میمیرم واسه بابام. حالا که اومدم آپ کنم لا اقل یه خورده غر بزنم و بنالم ، قول میدم دوباره انرژی مثبت شم
چی بنویسم ؟! الان به هر چیزی که نگاه می کنم می بینم همه چیز همون جوریه که یه زمانی می خواستم .پس دیگه چرا ناله می کنم.چرا بازم غر می زنم .چرا فقط بلدم شکایت کنم.یکی از آرزوهام این بود که دانشگاه قبول شم.قبول شدم.پس چرا دیگه مثه قبل خوشحال نیستم.دلم می خواست پیش مامان بابام باشم .الان که همین جا قبول شدم پیششون هستم اما باز ناشکری می کنم.چرا اینقدر دارم دختر بدی میشمممممممممممممممممممممممممممممممم.چرا مثه قبل نیستم.مثه قبل که اگه 1000 دلیل واسه ناراحتی بود من می رفتم دنبال یه دلیل واسه شادی می گشتم و بی خیال اون 1000 تا می شدم.اما الان دیگه اینجوری نیستم حالا که اون نیست پس گاهی ازش می نویسم.نمی دونم کارم درسته یا نه.باید فراموشش کنم.وقتی خودم نخواستم باشه دیگه این جلف بازیا چیه که ازش بنویسم ؟از خودم بدم میاد این جور مواقع جلف میشم.اه اه اه .جلفففففففففف به هر حال یه سری افراد میان ، تاثیرشون رو میذارن و میرن ... و من نمی تونم فراموش کنم.اما یکی نیست بهم بگه آخه آدم جلف تو که نمی خواستی اون باشه چرا الان داری به حرفاش فکر می کنی؟چرا میگی x بزرگ همیشه می گفت دوست دارم خانم دکتر شی.اما من احمق بی شعور فقط 2 ماه آخرو درس خوندم و نتونستم پزشکی قبول شم.الان هم می تونم تا دکترا بخونم که X بزرگ رو خوشحال کنم .اما تا اون موقع اون برای دکتر شدن من هست ؟ یا من تا اون موقع هنوز به هوای اون میخوام دکتر شم ؟نمی دونم.گیجم.من مطمئنم که بابا از x بزرگ بدش میومد و x بزرگ همواره دوست داشت که مورد قبول اون باشه.و خیلی دوست داشت که مامانم اونو بیش از حد دوست داشته باشه و حتی بعضی وقتا احساس می کردم قصد لوس شدن داره سال تحصیلی شروع شد دوباره البته امسال از نوع دانشجوییه واسه من نه دانش آموزی !! و الان نیستی تا من کللللللیییی حرف برات بگم از دانشگاه رفتنم.بعضی وقتا که از دانشگاه به خانه می آییم شدیدآ حس دلتنگی احمقانه ی غریب و نا آشنایی داریم!بعضی وقتا بعضی چیزا خاطره خوبی برام دارن اما ناراحت کنندن.-الان من رفتم تو فاز شرو ور و قاطی پاطی نوشتن یه چیز بی ربط به موضوع دیگه این که بعد از تست رانندگی آموزشگاه یه تست آیین نامه و شهر و چشم پزشکی هم باید رفت و اول از همه هم آیین نامه ست همونطور که می دونی چه قدر حرف زدم! اگه بودی کر می شدی.این روزها دلتنگ می شویم اما نمی دانیم که باید دلتنگ باشیم یا نه.این خیلی بده ... درسته که دور و بریای من تو رو دوست نداشتن اما هر چی فکر می کنم نمی تونم منکر این بشم که "تو به من قشنگ ترین لحظه رو دادی ، من واست قشنگ ترین قصه رو گفتم "... الان باز باید برم در تکاپو باشم برای شاد زیستن دوباره و دوباره و دوباره و سه باره و حتی اگه لازم شد هزار باره ... life is a piano white keys are happiness and black keys are sadly when press these keys ...it is life music اول دبستان گریه نکردم !!!!! ولی جالب اینجاست که دوم گریه کردم از سال دوم این یادمه که روز اول حروف الفبا رو ازمون پرسیدن و من یادم رفته بود !البته من بعد از چند نفر رفتم و کامل تونستم بگم سال سوم رو زیاد تو ذهنم نیست کلاس چهارم هم یادمه خییییلی معلممو دوست داشتم و الان هم حتی دلم می خواد ببینمش !! سال پنجم معلمم عمه ام بود و خیلی خوش می گذره که با معلمت فامیل باشی سال پنجم هم مدرسه ی تیزهوشان قبول شدم و از آن پس ۷ سال در خدمت سمپاد یا اسیر سمپاد یا دانش آموز سمپاد یا کلا چیزای مختلف سمپاد (مدرسه ی تیزهوشان ) بودم اول راهنمایی بد بود ! دوم یادمه در کلاسمون رو از جا در آوردیم چند بار متوالی سال سوم هم که دوباره امتحان ورودی داشتیم و دوباره ما در سمپاد قبول شدیم و ماندگار شدیم تا ۳ ماه پیش !!!یادش گرامی و روحش شاد !ولی خدایی مدرسمو خیلی دوست داشتم توی دوران راهنمایی به اقتضای سن یا به اقتضای کرم یا به اقتضای هر چیز دیگه ای که نمی دونم چیه خیلی همه رو مسخره می کردیم و می خندیدیدم اول دبیرستان هم خیلی خوب بود.کلا دبیرستان خیلی بهتر از راهنمایی بود.چیز خاصی از اول دبیرستان یادم نمیاد. دوم دبیرستان من درسم به طرز فجیعی افت کرد جوری که ترم آخر فکر می کردم فیزیک می افتم.و هنوز هم مطمئنم که می افتادم اما نمی دونم چرا منو ننداخت !! از سال سوم هم اولین امتحان نهاییش یادمه که دین و زندگی بود و من افتضاح دادم امتحانشو پیش دانشگاهی بهترین سال تحصیلی بود و خیلی خوبی و بدی داشت و من با وجود بدیهاش دوستش دارم تابستون هم برامون جشن گرفتن و آخرش هم گفتن آنگاه که آمدید ماندید خواندید تا بدانید اکنون می روید تا باشید و بسازید آنچه را که فرا گرفته اید ... این چند روز همش می خواستم بیام و آپ کنم اما حرفم نمیومد. الان هم فقط اومدم بگم که دیروز بالاخره نتایج دانشگاه دولتی رو دادن و من در کمال ناباوری میکروبیولوژی قبول شدممممممممممم ای کاش اینجا هم مثه پرشین بلاگ میشد پست خصوصی گذاشت .تا بهت بگم که چی شده !!!!!!!تا بگم می خوام چی بشه.الان نمی دونم چه جوری دارم می نویسم.جمله ها قاطی پاتیه.این روزا اتفاقات عجیب و غریب زیاد می افته ."یه نفر میاد که من منتظر دیدنشم" ...خواستم باهات خداحافظی کنم.هنوزم میخوام.اما هنوز فکر میکنم مسئولم...همش می خوام بی خیال شم.اما می بینم نمیشه.ولی واقعا به این خداحافظی احتیاج دارم...به تنهایی...به یه ... نمی دونم چه جوری بگم.مثه قبل می خوام باشم .سبکبار و روان ...به یه جور فراغ بال شدیدا احتیاج دارم.اینو یه بار نادیده گرفتم دیدی که چی شد ؟؟اتفاقی افتاد که هنوز هم من هم تو باید به خاطرش تاوان پس بدیم."این که گذشتن از کنار قصه ها نیست" ؟؟و یه چیز دیگه اینکه "من بی تفاوت به تماشا ننشستم " من اصولا نمی تونم به چهرم رنگ بی تفاوتی بزنم.در واقع یه مدت کوتاه بی تفاوت بودم و همین بی تفاوت بودن باعث شد که حس کنم احتیاج به استراحت دارم چون من نمی تونم بی تفاوت باشم.قراره شروع کنم کتابی رو بخونم.کتابی رو که می دونم منو می بره.به همون بچگی و رویایی که می خوام.اسمشو می دونی.اما یادت نیست.وقتی خوندمش بهت میگم.من دارم از این سمت میرم تو هم از اون سمت.هیچ کدوم هم نمی خوایم قبول کنیم که راه هر دومون یکیه.این وبلاگ آپ میشه البته.منظورم از رفتن چیز دیگه ای بود.می خوام از پیش خودم برم.این چیزی رو که الان هستم دوست ندارم.تو تمام دوره هایی که زندگی خوبی داشتم از خودم راضی بودم.الان هم تا از خودم راضی نشم اوضاعم رو به راه نمیشه! این روزا آهنگ گوش کردن بیش از پیش گریبان اینجانب را گرفته بود !! و حالا که هیچ آهنگی وصف حالم نیست حال عجیبیه.دارم میرم تا آهنگ زندگیمو پیدا کنم.
پ.ن : "خرسند شدیم از اینکه امروز ،رنگی دگر است نه رنگ دیروز تا شب نشده رنگ دگر شد ،گفتند از این نکته هزار نکته بیاموز فریاد زدیم که چرخ گردون : لیلا تو نداده ای به مجنون ؟ فریاد برآمد آنکه خاموش ، کم داد اگر نگیرد افزون خاموش شدیم و در خموشی ، رفتیم سراغ می فروشی فریاد زدیم دوای ما کو ؟ گویند دواست باده نوشی هوشیار نشد مگر که مدهوش ، این بار گران بگیرم از دوش آرام کنار گوش ما گفت : این بار گران تو مفت مفروش از خود به کجا شوید پنهان ؟از خود به کجا شوی گریزان ؟ بیداری دل چنین مخوابان ، سخت آمده است مبخش آسان ... هوشیار شدیم از اینکه هستیم ، رفتیم و در میکده بستیم با خود به سخن چنین نشستیم ، ما باده نخورده ایم و مستیم ؟ مسجد سر راه از آن گذشتیم بر روی درش چنین نوشتیم : در میکده هم خدای بینی با مرد خدا اگر نشینی ... " خیلی از بچه ها شروع کردن دوباره به خوندن واسه کنکور.راستش بهش فکر می کنم حالم گرفته میشه ولی به هر حال اصلا حوصله ندارم از الان شروع کنم بخونم.از مهر بهتره.می ترسم دوباره مدار خریتم فعال بشه و نخونم البته من طبق معمول امیدوارم معجزه بشه همین امسال همینجا قبول شم.درسته که احتمالش خیلی کمه.ولی وجود داره.نمی شه انکارش کرد.منم واسه همین انکارش نمی کنم الان که طول کشید داشتم فاتحه می خوندم تا بعد ...
پ.ن :نامه ات رسید .خوندمش.من خوبم نترس !!من کی گذاشتم بهم بد بگذره!!همون موقع که رفتم خوب شدم.وضعم از ریشای تو خیییییییلی بهتره.وقتی جوابی ازم نرسه شاید تصمیم بگیری ریشو نباشی !! نمی دونم .as u like.نترس اینجا کسی جز خودم نمی دونه ریشو یعنی چی !!فقط امیدوارم خوب باشی ... من کامپیوترمو دوست دارم نوشتن "خودنویس من " رو دوست دارم عکس بالای مانیتورم رو دوست دارم شیدا رو دوست دارم برادران کارامازوف را دوست دارم بزرگ مرد کوچکم - داداشم - رو دوست دارم روان نویس uni pin رو دوست دارم دستهای مامانم رو دوست دارم شوخی های بابامو دوست دارم من اون پسری که سوار موتور بود و همه بهش فحش دادن رو دوست دارم!! و براش دعا کردم که چیزیش نشه اون دختری که روسری قرمز پوشیده بود رو دوست دارم اسم وبلاگمو دوست دارم من جناب x بزرگ رو دوست دارم عصبانیت بابا رو دوست دارم وقتی که حق با منه و اون می خواد حرف خودش باشه رو هم دوست دارم غرورش رو دوست دارم مهربونی مامانم رو دوست دارم من مریم رو دوست دارم خواهرم رو دوست دارم نوشابه سیاه رو دوست دارم رز سفید رو دوست دارم محمد رو دوست دارم شاهین رو دوست دارم اتاقم رو دوست دارم رژ لبم رو دوست دارم مانتو جدیدمو دوست دارم کفشهای سارا رو دوست دارم بلاگفا رو دوست دارم جانی دپ رو دوست دارم بچه های "قرتی"رو دوست دارم(طبق سفارش دوستان تاکید می کنم بچه های قرتی رو دوست دارم تا گروه سنی ب نهایتا درخت رو دوست دارم صف نون رو دوست دارم بهار رو دوست دارم روز تولدم رو دوست دارم شکلات رو دوست دارم پرو کردن کفش رو برای نشستنش با نهایت خستگی دوست دارم!! بیرون رفتن با بابام رو دوست دارم رانندگی امین رو دوست دارم اسم نیما رو دوست دارم خوب بودن X بزرگ رو دوست دارم خدا رو دوست دارم شلوار جینمو دوست دارم بستنی قیفی وانیلی رو دوست دارم نور خورشیدو دوست دارم نوشتن خرده ریزه های دوست داشتنیمو دوست دارم اصفهان رو دوست دارم!! صدای مامانمو دوست دارم خر بودن پسر همسایه رو دوست دارم چشم پزشکمو دوست دارم معلم شیمی دبیرستانم رو دوست دارم معلم فیزیک دبیرستانم رو دوست دارم این بازی ادامه دارد ... نمی دونم چرا حالا ؟؟؟ چرا حالا بعد از ۴ ماه یادم اومد که خودم رو جای تو بذارم...کاری که هیچ وقت انجام ندادم.فقط رفتم.فقط رفتم و به قول تو - تو یی که هیچ وقت نبودی و همیشه هستی - پشت سرم رو هم نگاه نکردم.اما من نگاه کردم!!همیشه نگاه می کنم.با این تفاوت که به جلو هم یه نگاهی میندازم!!جلو رو که نگاه کردم باعث شد که حس کنم باید برم!!رفتم اما این دلیل نمی شه که دل تنگ نباشم.من دلتنگم.بیشتر وقتا.برای بیشتر آدما.اما ظاهرم جور دیگه ست.همیشه ۲ تا شخصیت رو دوست داشتم.به خاطر همین یکیشو دادم به ظاهرم یکی رو هم دادم به درونم!! شاید جاشونو عوض کنم.شاید تغییرشون بدم.شاید خیلی کارا باهاشون کنم.بیشتر از همیشه هوس راه رفتن کردم.روی ریل!! روی لبه ی جدول.لبه ی پیاده رو .یا هر جای اینجوری... همیشه عاشق راه رفتن تو این جور جاها بودم.هنوزم هستم.احتمالا در آینده هم خواهم بود!!شاید به فکر تلافی باشی.شاید گذشتی.شاید شاید شاید و باز هم شاید!! رفتم.یه بهونه برای همیشه دادم دستتو رفتم!! حالا زندگی می کنی.با این بهونه.تا بی نهایت.که اون رفت!! من بی تقصیرم.خوش به حالت .من که بهونه ای ندارم مثل تو!! تو میگی من رفتم.منم میگم آره راست میگه.پس اگه اینطوره بذار منم بهونه داشته باشم برای زندگی!نه.تو نیستی.تو بهونه ی من برای زندگی نیستی.بهونه هام عوض شدن از وقتی جلو رو دیدم و پشت سرمو ندیدم...از همون موقع بهونه هام عوض شدن.گاهی اوقات دلم می خواد بدونم چی کار می کنی.ای کاش خاطره ی خوبی ازم به یادگار بمونه برات... نمی دونم چرا اینجوری زندگی می کنیم ؟اگه می دونستم اینجوری زندگی نمی کردم.همش میگی میگی میگی بعد میری.تو رو نمیگما.کلی گفتم.میگیم.وقتی گفتیم تاثیرمونو می ذاریم.بعد میریم.به جایی که بازگشتی نداره برات.و فقط از خودت یه خاطره به جا می ذاری.ای کاش وقتی بودم از گفته هام و رفتنام و تاثیرام خاطره ای که برات گذاشتم قشنگ بوده باشه.ای کاش از این به بعد به این فکر کنم که ازم فقط یه خاطره می مونه.یه حرف . یه یاد!!اگه چیز خوبی ازم نمونده ای کاش یادت بره...الان میگم حیف که آدرس این وبو نداره.حیف که هیچ وقت نمی خونی .که اگه می خوندی از همون خط اول می فهمیدی کیه که داره می نویسه.فقط تو می تونی بفهمی ایکس چیه.کیه.و می فهمی چیزایی رو از ایکس.فراتر از چیه و کیه.چیزایی که هیچ کس جز تو نمی دونه.اما نمی خونی.چون اینجا نمیای.چون آدرس این وبو نداری.چون من بهت ندادم.چون نمی خواستم بخونی.می خواستم آزاد باشم.همیشه.هیچ وقت دوست نداشتم محدود باشم.می خواستم بنویسم . زیاد . از همه چی.هر چی.یادمه هیچ وقت نوشته هامو مسخره نکردی.اما با این حال من آدرس وبمو بت ندادم.اصلا هیچ وقت نگفتم وبلاگ دارم وگرنه به زور کشفش می کردی.اما بهت نگفتم.که یه جای نا محدود داشته باشم.نمی خوام بگم بد بودی.هیچ وقت اینو نمی گم.اما محدودیتی که برام به وجود میاوردی یا به وجود میومد از با تو بودن رو دوست نداشتم.همیشه می خواستم بگم که من می خوام پر بگیرم برم بعضی وقتا!! اما کلمه شو پیدا نکردم.می خواستم بگم اگه پر بگیرم کسی نمی تونه جلومو بگیره.اما اینا رو نگفتم.آخه بچه بودم.هستم!! چه می دونم باید چی می گفتم.یادمه یه بار گفتم مگه اینجا زندانه؟ نمی خوام بگم خیلی آدم خوبیم که دارم سعی می کنم خوبیات یادم بمونه.خدایی واسه این دارم سعی می کنم چون می خوام خوبیام یادت بمونه!! یه دلیلش اینه.البته اگه خوبی داشتم.نمی دونم.خوشحالم.مثه همیشه.می دونم که تو هم می تونی خودتو جمع کنی دیوونه ی زنجیری اگه یه روز اینا رو خوندی ، نیا.اگه چیزی هنوز برات مبهم بود بیا.اما برو چون من هنوز عشق پروازم!!! شاید بخندی به اینکه تو این همه مدت هنوز نپریدم اما می دونم یه روز می شه.یه روزی همون که می خواستی می شه... یه روزی همون خدای مهربون ، واسه مرغ آرزوت پر می کشه ...
پ.ن برای X بزرگ : من شکوفایی گلهای امیدم را در رویاها می بینم و ندایی که به من می گوید گر چه شب تاریک است دل قوی دار سحر نزدیک است ...
![]()
تقصیر آب و هواست
به خدا راست میگم.این روزا که زود شب میشن بیشتر از همیشه منو به یاد X بزرگ میندازن.خودم می دونم کی مشکلم با X بزرگ حل میشه.وقتی حل میشه که من از ته قلبم بخوام اون باشه یا از ته قلبم نخوام اون باشه.چون همه ی چیزایی رو که دارم و ندارم یه روزی از ته قلبم خواستم.اما هنوز خودم هم باورم نمیشه و از خودم بدم میاد که از ته قلبم نمی خوام که باشه...و البته از ته قلبم هم نمی خوام که نباشه.عمرآ![]()
![]()
آخی یادش بخیر.خیلی وقت بود با این جزئیات خاطراتشو مرور نکرده بودم.X بزرگ اون دفعه دوستتو دیدم.احوالپرسی کردم و حتی یک کلمه هم از تو نپرسیدم...اون احمق هم از تو یه کلمه حرف نزد.همش از خودش می گفت و احوالپرسی می کرد و من تو دلم می گفتم احمق خفه شو ، X بزرگ حالش چطوره ؟!البته فقط تو دلم گفتم...منو به خاطر غرور احمقانه ام ببخش.تو این چند وقته حتی فکر مردنت هم به سرم زده .خب آدم وقتی بیکار باشه از این فکرا می کنه.اما وقتی گفت گه گاهی می بیندت ولی زیاد ازت خبر نداره کلللی خوشحال شدم و با خودم گفتم مهم نیست که خبر نداره ازت مهم اینه که من فهمیدم زنده ای
می گفت ازت خبر ندارم؟منم می گفتم نه اصلا واسم مهم نیست 6 ماهه ازش خبر ندارم.و تو دلم می گفتم چرا خیلی هم واسم مهمه خب یه چیزی ازش بگوووووووووووووو.اونم می گفت یه 5-6 ماهی میشه که با دوستات قطع رابطه کردی تا حدودی .و البته از این بابت متعجب نشدم و با توجه به شناختی که ازت دارم میتونم دلیل اینکار مسخرتو با جزئیات بهت بگم!!
- دانشگاه رو دوست ندارم.خودشو دوست دارما . اما جوشو دوست ندارم.دبیرستان بهتر بود
کلی تنهام تو دانشگاه.هیچ دوستی هم پیدا نکردم.شاید باورت نشه که تا الان X دوستی پیدا نکرده .باید خدمتت عرض کنم که خودم نمی خوام با کسی دوست شم چون اصلآ باشون جور در نمیام.خلاصه سرگرمی من شده گشت و گذار در دانشگاه عظیم و کشف نقاط جدید اون به تنهایی
مسیر برگشتنم رو هم خیلی دوست دارم.تازه یادش گرفتم
یه قسمتی رو باید پیاده برم و همون قسمت رو خیلی دوست دارم.بعد آخر اون مسیره اتوبوس هست برای شهرک ما.و من کلی به خودم می بالم که این مسیرو به تنهایی میرم و از اون مهمتر با اتوبوس میرم
و دیگه زیاد با آژانس این ور اون ور نمی روم.خیلی خوشم اومده از این مسیره.گز کردن خیابون به تنهایی رو زیاد تجربه نکرده بودم.با دوستام هم اینقد بهم خوش نمی گذره که تنهایی بهم خوش میگذره
آخر اون مسیره هم که باید سوار اتوبوس شم یه بستنی قیفی بزرگ واسه خودم می خرم و خلاصه اینکه این روزها به لذت تک خوری هم پی برده ام
خیلی خوش می گذره.از کل دانشگاه رفتن تا الان فقط همین تیکه ی بستنی و گز کردن خیابونا رو دوست دارم.فعلا از هیچی خوشم نمیاد تو دانشگاه.البته سالن مطالعه ی دانشکده رو هم دوست دارم فقط و فقط و فقط به این خاطر که راه پله اش شدیدآ خنکه و زمانی که داری میری بالا خیلی حس خوبی داری![]()
و بنده هنوز که هنوزه از تابستون حوصله ندارم آیین نامه رو بخونم.یادمه تو هم می گفتی که نمی خوندی و گفتی که شونصد بار توی آیین نامه رد شدی
البته یادمه این X بزرگ می گفت واسه ی رانندگی کلاس نمی رفت و فقط رفت تست داد که همون بار اول هم قبول شد.آره بابا شوماخره
درسته واسه آیین نامه ضایعت کردم ولی باز ازت تعریف کردم ![]()
![]()
.الان می خوام یه کم از چیزایی که از مدرسه یادم مونده بگم.از اون اول اول.
![]()
![]()
اما معلمم خوب بود !!
.البته عمه ام ارفاق نمی کرد هیچ وقت اما کلا خیلی خوبه تو کلاس فامیل صمیمیت باشی ![]()

. مدیرمون هم لج کرد و کلاس ما بدون در ماند
!!تا بالاخره جوشکار آوردن که جوشکاریش کنه ولی ما دوباره از جا کندیمش !! حالا که بهش فکر می کنم میگم آخه ما چه مشکلی با در داشتیم که می کندیمش!!!![]()

که بعدها روشمون رو عوض کردیم و مسخره کردن به حول قوه ی الهی حذف شد و فقط خندیدن موند
و ما تا حدودی یاد گرفتیم انرژی اضافیمون رو صرف کارای بهتر کنیم و مسخره نکنیم

![]()
.مدیر مدرسمون عوض شد توی پیش دانشگاهی و یه آدم عوضی مدیرمون شد که ما بهش می گفتیم فاطی کماندو !!
از این زنای خشن بود و مقنعه چونه دار میزد و من حالم ازش بهم می خورد
.به همه چیز آدم ایراد می گرفت !!خیلی ادعاش میشد که می تونه ما رو کنترل کنه و می خواد همه ی شیطنت هامون رو حذف کنه !!! ما هم یه بار یواشکی دسته جمعی رفتیم بالای پشت بوم مدرسه.خیلی حال دااااااااااااااااااااااااااااااد و خیلی خوش گذشت دسته جمعی
.اینقدر عصبانی شد.و ما هم خرسند بودیم از اینکه آخر سال اینکارو کردیم و بهش نشون دادیم که کاری نمی تونه بکنه !!! ازش بدم میاد هنوز !!
و بهمون لوح تقدیر دادن
که فارغ التحصیل سمپاد شدیم به حول قوه ی الهی !!!
.توی دانشگاه هم که رفتیم همین که رفتیم تو من اینقدر جیغ زدم از خوشحالی
البته تو ماشین بودیما.با جناب پدری رفته بودیم و بابام هم با توجه به شناختی که از من داره اصلا انگار جیغ من واسش کاملا عادی بود و ما خوشحال به راهمون ادامه دادیم
روز قبلش یکی از دوستان رفته بود پرسیده بود و گفته بودند امروز ثبت نام نیست(واسه یه رشته ی دیگه گفته بود)ما هم گفتیم خب میریم یه سری می زنیم شاید ثبت نام بود !از قرار معلوم ساعت ۸ صبح ثبت نام شروع شده بود و ما ساعت ۹ صبح اونجا بودیم .وقتی رفتم کارت گرفتم که وایسم توی صف دیدم که به سلامتی حالا حالا ها کار دارم.شماره ام ۳۴۸ بود
و یه صف طویلی هم جلوی دوستم بود . از دوستم پرسیدم شماره ات چنده گفت ۲۰۶ و من دوباره اینجوری شدم
بعدش بابام رفت توی ماشین نشست منظر اینجانب و من هم طبق معمول ۲-۳ تا دوست دیدم و شروع کردیم به خندیدن دوباره
نمی دونم چرا من و دوستام وقتی که همدیگرو می بینیم اینقدر می خندیم
خلاصه کلی حرفیدیمو خندیدیم تا نوبتمون شد که وارد یه صف طویل تر بشیم !!!یه نکته ی جالب دیگه اینکه تموم کسایی که حتی ۲ بار هم منو دیدن می دونن که من تا وارد یه جایی میشم حتی اگه همه غریبه باشن توی حدود ۱۵ دقیقه با ۹۰٪ اونها دوست شدم.دوست که نه.ولی منظورم اینه که تقریبا با همه زود ارتباط برقرار می کنم اما اونجا که رفته بودم واسه ثبت نام هر چقدر سعی می کردم که با یکی حرف بزنم اصلا نمی تونستم.جز این سوال که شماره ات چنده ؟و یا نهایتا چه رشته ای قبول شدی.توی تموم مدتی که توی صف بودم با هیچ کدومشون نتونستم حرف بزنم و میشه گفت نسبت به همیشه تقریبا سایلنت بودم .تا اینکه این صف طویل تقریبا داشت کوتاه میشد و من نفر سوم بودم و خوشحال
که گفتن الان پذیرش آقایونه و چند دقیقه باید وایسین.وما به لطف تکنولوژی این چند دقیقه رو با اس ام اس بازی گذراندیم.و یکی از برادران کارامازوف هم مدام در طول اس ام اس بازی تاکید می کرد که اصلا دانشگاه اونجوری نیست که تو فکر می کنی و الان فقط ذوق داری و طی مدتی کوتاه از بین میره.من این جمله رو توی این چند روز ۱۰۰۰ بار شنیدم .خلاصه ما هم نوبتمون شد و رفتیم تو و ۱۰۰۰ تا فرم پر کردیم.اینجا صفش بر اساس شماره نبود و هر کی تندتر می نوشت و فرما رو پر می کرد می تونست بره توی صف.منم با یه خط وحشتناک فرم رو پر کردم و رفتم توی صف و البته بعد از کلی علافی (یا الافی ) رفتیم قسمت بعدی
از ۱۰۰ تا جای دیگه هم گذشتیم تا رفتیم تو صف بانک که پول واریز کنیم واسه کارت تغذیه و این چیزا .طولانی ترین صف و اعصاب خوردکن ترین صف همین صف بانک بود.و جالب تر اینکه بلد نبودیم باید چه جوری پول واریز کنیم و من به این نتیجه رسیدم که تا الان هیچ کاری رو خودم انجام نمی دادم .هی می رفتم از آقاهه می پرسیدم اینجا چی بنویسم اونجا رو چی کار کنم اونم خیلی مهربون و خوش اخلاق جواب می داد
منم گفتم الان تو دلش میگه خاک بر سرت که هنوز بلد نیستی پول واریز کنی چقدر تو بچه ای
بعد اینجا یه تقلب خفن توی صف انجام دادمو با دوستام حدود ۴۰-۳۰ نفر رو دور زدیمو رفتیم نزدیکای اول صف.بعد یه دختره بمون گفت نیگا این اولیه رو . ما از صبح تا حالا اینجا وایساده بودیم اون همینجوری اومد اول صف وایساد.من کاملا جدی و البته قررررمز از شدت جلوگیری خنده
به همراه دوستان بهش گفتم جدی میگی ؟ بعد دوستم دیگه شروع کرد به سخنرانی که واقعا همچین چیزایی باعث تاسفه و ما دیگه بزرگ شدیم و این کارا مال دختر بچه هاست و از این حرفا و خلاصه دیگه کاملا خودمونو وارد صف جلو کردیم با این حرفا
بعدش هم که نوبتمون شد و آخرین مرحله توی این قسمت همون دادن کارت تغذیه بود و این اولین کارتی بود که من گرفتم و خیلی خر کبف شدم و بال در آوردم که من الان کارت دارم ![]()
.وقتی کارتمو گرفتم از شدت تشنگی داشتم افقی می شدم و داشتم می رفتم بیرون سمت جناب پدر که بریم دانشکده علوم برای انتخاب واحد که دیدم یه آبخوری هست و کلی آدم اونجا هست و منم روزه نگرفته بودم چون مرگم حتمی بود اگه روزه می گرفتم به خدا گررررررررم بود خلاصه آب خوردیم جانی تازه گرفتیم
همه ی اینا در حالی بود که من هنوز از شدت ذوق زدگی اون کارته تو دستم بود و هی می گفتم الان میرم به بابا نشون می دم.بعد که اومدم بیرون از دو که بابامو دیدم اینقدر ذوق زده شدم گفتم کارتو می ذارم توی این مدارک بعد که رسیدم پیشش نشونش می دم.خلاصه خیلی خوشحال رسیدم پیش جناب پدر (ساعت حدود ۲ ظهر بود ) بعد اومدم کارتو نشون بابام بدم دیدم نیستش
.گمش کرده بودم
بعد بابام هم هی می گفت بابا بی خیال فدا سرت اصلا تو کارت تغذیه واسه چیته تو که همین جایی
منم گفتم نمی خوام نمی دونی چقد الاف شدم تا پول واریز کردم واسش در ضمن من از شکلش خوشم میومد
بعدش هم یه کم گشتم پیداش نکردم.خلاصه کلی حالم گرفته شد و اصلا دیگه ذوق نداشتم که الان ثبت نام کردم مثلا.بعد رفتیم دانشکده ی اینجانب برای انتخاب واحد و انتخاب واحد نمودیم در واقع واسمون نموده بودند ما فقط رفتیم ساعت کلاسا رو تنظیم نمودیم و من دوباره ذوق زده شدم و یه کم از ناراحتیم کم شد
این آخرین کارمون بود و حدود ساعت ۳ بود که رسیدیم خونه و من کاملا افقی شدم دیگه
و این بود ثبت نام x ...
و الان سخت خر کیف و کیفور و کلا سرحال می باشم
اصلا باورم نمیشههههههو از همه بیشتر واسه این خوشحالم چون فکر نمی کردم دوروبریام اینقدر زیاد خوشحال بشن !! کلا من الان خیلی ذوق مرگممممم
دیگه نمی دونم چی بنویسم .مرسی خدا عاششششششقتم
بای تا آپ بعدی
کلاس رانندگی هم به حول قوه ی الهی ۱۰ جلسه اش تموم شد .هفته ی دیگه تست داریم.خلاصه کلی الان فکر می کنم شوماخرم
خیلی حال میده
ماه رمضون هم که داره شروع میشه و ما هم که پایه ی روزه.انصافا جات واسه سحری خالیه.از اولش می خندیم تا آخرش.اینقدر شلوغش می کنیم ۳ - ۴ نفری.خیلی بهمون خوش میگذره
خنده نداره.نکنه خر شم؟!!!خدا نکنه![]()
حال می کنی چه روحیه ای دارم؟؟؟
باز یه عالمه حرف دارم دارم قاطی پاتی از هر دری حرف می زنم . امروز رفتم سر خاک بابابزرگ.همیشه یه عالمه حرف دارم که باهاش بزنم اما تا میرم اونجا نمی دونم چرا ساکت میشم.فقط میرم کلی گل بارونش میکنم و میام.هر وقت هم که میرم لباس قشنگارو می پوشم بهش میگم ببین بابابزرگ چه خوشتیپ شدم قدم بلند شده ![]()
جواب هم میده ها.مطمئنم.از این لبخندهای خوشکل میزنه که عاششششقشم.چیز زیادی ازش یادم نیست.اما یادمه دوسش داشتم.اینقد دوست داشت مدرسه رفتنمو ببینه .ولی نشد.خرداد ماه همون سالی که می خواستم برم مدرسه فوت کرد.خدا رحمتش کنه.
شما هم بخونین خب
خیلی ممنون
خلاصه ما خیلی باباجونمونو دوست داشتیم و همیشه پایه ش بودیم ولی حیف که رفت.خب بگذریم.دیگه چه اتفاق مهمی توی این چند روز افتاد که واست تعریف کنم ؟؟؟؟دیگه همینا.فعلا چیزی یادم نمیاد دیگه![]()
![]()
نه بیشتر!!)
یادته ؟ناراحت شدی اما خاطرش برام قشنگه.خودم هم ناراحت بودم همون موقع .می خواستم بگم اگه کسی رو می خوای رهاش کن.اگه محکم بگیریش از دستت میره...اما نگفتم.بلد نبودم.شاید هم بلد بودم.نمی دونم.ولی نگفتم.اینو می دونم!!
.راستی یکی از برادران کارامازوف اومده خونه.دیروز که داشت اسما رو نگاه می کرد از بین این همه اسم دست گذاشت رو اسمت گفت این کیه ؟تو دلم گفتم این همه اسم اینجا بود ... بعدش گفتم خوب اسمشو که نوشته.منم همین قدر ازش می دونم!!!!!!!!!ش.س!! همین قدر...و اصلا نمی دونم چیه و کیه و ... چه برسه فراتر از چیه و کیه!!!!
امیدوارم سر و کله ت پیدا نشه.امیدوارم اینی که داره سر و کله ش پیدا میشه الان تو نباشی!! نمی خوام باشی .در واقع هم می خوام هم نمی خوام.قراره با برادران کارامازوف به یک تفریح کوتاه برویم شاید البته.تاریخش معلوم نیست.یکیشون داره رو مخ جناب پدر کار میکنه که با ۳ تا ماشین بریم.برنامه ی شیراز شهریور هم ممکنه کنسل شه .چرا همه ی مسافرتای ما باید کنسل شه ؟!!راستی اگه واقعا موندم پشت کنکور از مهر به بعد هم نیا تو رو خدا.زندگی کن و بذار بقیه هم زندگی کنن که خبر مرگم دیگه سال بعد رتبه م خوب شه.راستی قراره از این خونه بریم.شاید تا چند ماه دیگه.به نظرت جالب نیست؟فکر می کنی تصادفه؟بعضیا میگن تو این دنیا هیچی تصادفی نیست.هیچ وقت این حسی رو که امروز دارم رو نداشتم !! حس عجیبیه.متفاوته.دوسش دارم !! به خاطر متفاوت بودنش.راستی یه نفر بهم دروغ گفت .منم باور نکردم.بهش گفتم باورم نمیشه.چند روز پیش هم لو رفت.خیلی سریع و تابلو!!خیلی خوشحال شدم.تو هم همین طور؟
تو این تابستون همش کنسلی داریم.مسافرت اولی.احتمالا مسافرت شیراز.اون کلاس زبانه.اسباب کشی.عروسی ِ ... .واسه این آخری ناراحتم.نامزدیشون بهم خورد.شرط می بندم که نمی دونستی.فعلا کسی نمی دونه جز خانواده شون و ما !! همه در تلاشن که دوباره جور شه.منم عکس نامزدیشونو که بهم داده بودن نگه داشتم گفتم حق ندارین جدا شین
این جمله هم به نظرت تصادفی بود ؟!!!!!!!!!!!!!!!!!
راستی امین دیشب داشت میگفت دانشگاه شهرهای دیگه رو هم انتخاب کن شاید قبول شی بتونی امسال بری .منم گفتم نمی خواهم.بابام هم رفت طرف اون.البته با من موافقه.آخه همانطور که می دانید ما بسیار برای خوانواده دلتنگی می نماییم و لاو می ترکانیم
از طرفی حوصله ی خوابگاه و هم اتاقی بودن با بیگانه ها را نداریم.اصولا هیچ جا رو با خونه ی خودمون عوض نمی کنم.این وسط من گیر کردم بین ۱۰۲۳۹ نظر مختلف .فقط هم سروش یه خورده بهتر از بقیه ست.اونم میگه دانشگاه نزدیک باشه بهتره.بمون واسه سال دیگه.بعد میگم آخه اخوی سال دیگه درس نخوندم تو میمونی دوباره پشت کنکور؟!!خلاصه همش حرف کنکوره.دوست ندارم...۱ ماه دیگه تموم میشه حرفش.برادران کارامازوف میخوان بیان .فعلا ...
| Design By : Night Skin |

